هر پنجشنبه، مردی با یک دفترچه آبی میآمد و صندلی کنار پنجره را انتخاب میکرد. سفارش او همیشه یکسان بود: قهوهای که نصفش سرد میشد.
یک روز صاحب کافه پرسید: «چرا همیشه اینجا؟» مرد لبخند زد و گفت: «چون از این پنجره آدمها را میبینم که میروند. یادم میاندازد من هم لازم نیست برای همیشه در یک روز بمانم.»
از آن روز، روی میز کوچک کنار پنجره یک کارت گذاشتند: هیچ روزی قرار نیست برای همیشه بماند.


دفتر احساسات این مطلب
نظرهای تأییدشده
هنوز نظری منتشر نشده است. اگر دوست دارید، اولین یادداشت این میز را شما بنویسید.